تبليغاتX
بزرگــــمهر

بزرگــــمهر

ادبی

بر آستان جانان گر سر توان نهادن

گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد

پسرسر به زیریه . اهل هیچ چیز نیست و سرش تو لاک خودشه. همه پدر و مادرا تو محل دوست دارن بچه هاشون با اون دوست باشن، با اون بگردن و نشست و برخواست کنن.

تو زندگیش هم به اندازه ی خودش انسان موفقیه. غرور خاص خودش هم داره و به نظر من غرورش یه جورایی بهش میاد. جذاب ترش می کنه. کلا ً آدم کم حرفیه و گاهی همین کم حرفیش موجب می شه دیگران فکر کنن خجالتبه.

خیلی دلم می خواست شبیه اون باشم، رفتارم نزدیک به رفتار اون باشه، مردم همون طور که به اون نگاه می کنن به من هم نگاه کنن.

یه روز که از دانشگاه بر می گشتم خونه سر خیابون دیدمش که پیاده طرف خونه در حرکت بود. برای هم صحبت باهاش خودم رو بهش رسوندم و سلام کردم.

سرش رو بالا گرفت و نگاهم کرد با لبخند و به گرمی جوابم رو داد.

ادامه دادم:

-         خسته نباشی آقای دوست داشتنی.

-             [خندید و پرسید: ] دوست داشتنی؟

-         آره دیگه ، پسر خوب محل، معروف به آقای دوست داشتنی.

-         اون وقت کی این لقب رو به من اعطا کرده؟

-         راستش رو بخوای ، خودم.

-         نظر لطفته رفیق.

-         جدی، چرا همه دوستت دارن؟ چی کار کردی که همه در موردت خوب می گن؟ نکنه مهره ی مار داری؟

بلند – بلند خندید، دوباره پرسیدم:

-         جدی دلم می خواد بدونم که چرا همه انقدر بهت اعتماد دارن؟ اطمینان دارن ؟

-         من کاری نکردم. هر کسی هم ازم خوب می گه از لطف خودشه.

-         ای بابا! انقدر شکسته نفسی نکن دیگه! خوب می دونم مثلا همه جا و همیشه ادب رو رعایت می کنی، احترام همه رو داری، تا جایی که بتونی به همه کمک می کنی. اما چطور می شه که همه – چه خوب چه بد -  از یه نفر خوششون بیاد؟

-         نمی دونم !من که کار خاصی نکردم! این کارا هم که گفتی وظیفه ی همه ی آدم هاست.  همه باید به هم نوع خودشون احترام بذارن، همه باید به هم کمک کنن. در ثانی ، آدمی که همه ازش خوششون بیاد یه جای کارش مشکل داره. خدا نکنه آدم های بد از من خوششون بیاد!

بعدش هم عزیز من، حتماً  آدم خوب ندیدی که به من می گی خوب. البته لطف داریا! ولی آدم خوب های واقعی کمتر جلوی چشم من و تو هستند. می دونی رفیق، خوب بودن سخته، واسه همین آدم های خوب هم کم هستن. آدم های خوب خون  دل می خورن و تو دلشون جای نفس ، آتیشه.

یه وقتی هست که به کسی که دنبال مواد نمی ره، اهل خانم بازی نیست، دزدی نمی کنه و ربا نمی خوره می گن آدم خوب.

اما هستند کسایی که نه تنها فکر این چیزها تو عمرشون به سرشون هم نزده، غضه ی چند تا بچه یتیم هم می خورن و تا شکم اون یتیما رو سیر نکنن خواب به چشمشون نمی ره. نماز شبشون ترک نمی شه. کار و زندگیشون ، تلاششون، همه و همه برای رضای خداست،درآمدشون در راه رضای خدا خرج می شه. تازه آخر شب هم قبل از اینکه سر رو بالشت بذارن زار می زنن و از خدا طلب استغفار می کنن.

می دونی چی می گم؟ متوجه می شی وقتی می گم خوب بودن سخته منظورم چیه؟  نقل نگه داشتن آتیش کف دسته! حالا فهمیدی خوب به کیا می گن؟ با وجود همچین آدم هایی حقش هست به منم بگی خوب  یا نه؟ حقش هست من خودمم رو بهشتی بدونم یا نه؟ بهشت مال اوناست. حق اوناست. من که ول معتلم! چرت گفت اونکه گفت :" بهشت را به بها دهند، نه به بهانه " . چند نفر از ما قدر و منزلت و بهای بهشت رو داریم؟

اتفاقاً اون کریمی که اون بالاست دنبال یه بهونه از من و امثال من می گرده تا مگر به اون بهونه منو از جهنم فراری بده و وارد بهشت کنه.

 

قدرت کلام ازم صلب شده بود. ازش بیشتر خوشم اومد ولی اومد برای انسان خوب بودن کم رنگ تر شده بود. خودم رو خیلی پرت می دیدم و تازه می دیدم چقدر از خودم غافل بودم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط بزرگــــمهر  | 

 

نجوید جان از آن قالب جدایی/ که باشد خون جامش در رگ و پی / ح ا ف ظ

دادگاه رسمی است!

متهم برای تفهیم اتهام بایستد. [نه، چون شمایید می توانید بنشینید.]

شما متهم هستید به اینکه نگذاشتید دوستتان داشته باشم.

- اعتراض دارم! این اتهام اصلاً به من مربوط نمی شود. این یک امر خصوصی است در دل شما.

خوب...

شما متهم هستید به اینکه عشق را در دل من از بین بردید.

- اعتراض دارم! این همان اتهام اول است. به من مربوط نیست.

شما متهمید...

شما متهمید به اینکه به دروغ به من اجازه ی عاشقی دادید. به این معنی که وقتی من عاشق شما شدم یک شخصیت داشتید و کم کم شخصیت شما تغییر کرد. شما متهمید به فریب افکار من.

- اعتراض دارم ! من به صلاحیت این دادگاه اعتراض دارم ! شما خودخواهید و فقط من ، من می کنید.

اعتراض وارد نیست! اصلا حال که اینطور شد، مثل قضات امروزی می شوم. مرغ من یک پا دارد.

شما  محکوم  به فریب افکار عمومی هستید. شما با رفتار دروغی که داشتید یک عشق را در دل من کشتید! من شما را به اعدام محکوم می کنم.

- اعدام؟! اعتراض دارم! من به تویی که فقط خودت رو می بینی اعتراض دارم. من به صلاحیت این دادگاه اعتراض دارم. من...

( سر انجام قاضی حکم اعدام را در سپیده دم جدایی، در حیات زندان تنهایی بر روی خود اجرا کرد.)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/30ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط بزرگــــمهر  | 

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و چون باده به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیامده ست و روزی که گذشت/ امپراتور خیام

همممم...

میام و می نویسم باز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط بزرگــــمهر  | 

گویند هر آن کسان که با پرهیزند

زانسان که بمیرند چنان برخیزند

ما با می و معشوقه از آنیم مدام

باشد که به حشرمان چنان انگیزند

 خیام

شعری از گوشه ی چشم شمع سر می خورد بر تن شمع

شمع آهی می کشد

شعر با تنش یکی می شود

شعری که نه آنچنان وزنی دارد

و نه هرگز قافیه ای.

آه ! که شمع چه با احساس شعر می گوید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط بزرگــــمهر  | 

دل سوخته ی تو را کاش مرهمی بود

سر من که سال هاست بر باد رفته است.

ف . عربنیا

من از نهایت شب حرف می زنم

 از جایی که ستاره ای برای انسان لالایی نمی گفت

 و خورشیدی ترجمان مهر را نمی دانست

 گرچه ماه نبودم 

 لیک قصدم این بوده که

- چون خورشید در دل روز -

 تا آخرین قطره در دل شب هایت بسوزم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/21ساعت 4:23 قبل از ظهر  توسط بزرگــــمهر  |