تبليغاتX
بزرگــــمهر

بزرگــــمهر

ادبی

 

نجوید جان از آن قالب جدایی/ که باشد خون جامش در رگ و پی / ح ا ف ظ

دادگاه رسمی است!

متهم برای تفهیم اتهام بایستد. [نه، چون شمایید می توانید بنشینید.]

شما متهم هستید به اینکه نگذاشتید دوستتان داشته باشم.

- اعتراض دارم! این اتهام اصلاً به من مربوط نمی شود. این یک امر خصوصی است در دل شما.

خوب...

شما متهم هستید به اینکه عشق را در دل من از بین بردید.

- اعتراض دارم! این همان اتهام اول است. به من مربوط نیست.

شما متهمید...

شما متهمید به اینکه به دروغ به من اجازه ی عاشقی دادید. به این معنی که وقتی من عاشق شما شدم یک شخصیت داشتید و کم کم شخصیت شما تغییر کرد. شما متهمید به فریب افکار من.

- اعتراض دارم ! من به صلاحیت این دادگاه اعتراض دارم ! شما خودخواهید و فقط من ، من می کنید.

اعتراض وارد نیست! اصلا حال که اینطور شد، مثل قضات امروزی می شوم. مرغ من یک پا دارد.

شما  محکوم  به فریب افکار عمومی هستید. شما با رفتار دروغی که داشتید یک عشق را در دل من کشتید! من شما را به اعدام محکوم می کنم.

- اعدام؟! اعتراض دارم! من به تویی که فقط خودت رو می بینی اعتراض دارم. من به صلاحیت این دادگاه اعتراض دارم. من...

( سر انجام قاضی حکم اعدام را در سپیده دم جدایی، در حیات زندان تنهایی بر روی خود اجرا کرد.)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/30ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط بزرگــــمهر  | 

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و چون باده به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیامده ست و روزی که گذشت/ امپراتور خیام

همممم...

میام و می نویسم باز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط بزرگــــمهر  | 

گویند هر آن کسان که با پرهیزند

زانسان که بمیرند چنان برخیزند

ما با می و معشوقه از آنیم مدام

باشد که به حشرمان چنان انگیزند

 خیام

شعری از گوشه ی چشم شمع سر می خورد بر تن شمع

شمع آهی می کشد

شعر با تنش یکی می شود

شعری که نه آنچنان وزنی دارد

و نه هرگز قافیه ای.

آه ! که شمع چه با احساس شعر می گوید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط بزرگــــمهر  | 

دل سوخته ی تو را کاش مرهمی بود

سر من که سال هاست بر باد رفته است.

ف . عربنیا

من از نهایت شب حرف می زنم

 از جایی که ستاره ای برای انسان لالایی نمی گفت

 و خورشیدی ترجمان مهر را نمی دانست

 گرچه ماه نبودم 

 لیک قصدم این بوده که

- چون خورشید در دل روز -

 تا آخرین قطره در دل شب هایت بسوزم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/21ساعت 4:23 قبل از ظهر  توسط بزرگــــمهر  |